بديع الزمان فروزانفر
351
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
نمودار حقيقت انسانى است كه خدا اسما و نامهاى هر چيز را به دو آموخت و پايان كار و آخر فعليّت هر چيز بر او مشهود بود و فرشتگان آسمان را ازين راز آگاهى بخشيد ولى او بمحض اينكه حكم قضا اقتضا كرد در مورد نصّ و حكم صريح دوچار ترديد شد و روى از نصّ بر تافت و از خود قياس انگيخت و گندم خورد تا از بهشتش به زمين فرو انداختند و چون قضا پرده از پيش چشمش بر گرفت با خود آمد و توبه و دعا آغاز كرد ، پس قضا مؤثّر است و چاره جز ابتهال و زارى نيست ، اين نتيجهاى است كه پيش ازين حكايت نيز مطرح شده بود . وقتى بسر چاه رسيدند خرگوش پا پس كشيد ، شير گفت پس مرو و پاى پيش نه ، خرگوش مىگويد كه از بيم و دهشت ، دست و پايم از كار رفته است ، اينك رنگ رويم را ببين كه از ترس و وحشت درون خبر مىدهد ، دلالت رنگ بر ترس كه حالتى باطن است مناسبتى پيش مىآرد كه مولانا از ارتباط اعمال و عوارض خارجى با احوال و انفعالات درونى بحث كند ( اين مطلب در داستان شاه و كنيزك گذشت ) . سپس از زبان خرگوش مثالهاى بسيار از تأثّر و انفعال عناصر و اجزاء ارضى و افلاك و اجرام سماوى بهم مىپيوندد و نتيجه مىگيرد كه هر گاه كليّات و چهار عنصر از انفعال مصون نباشند اجزاى جهان بطريق اولى مصونيَّت ندارند بخصوص جزوى مانند جانوران كه از اضداد ( چهار عنصر ، چهار خلط ) تركيب شده و وجودش حاصل آشتى و سازگارى ضِدّهاست كه بفرمان خدا چند روزى با هم خوش بر آمدهاند . شير مىگويد بحث در كليّات به كار نمىآيد ، دليل ترس خود را باز گوى ، خرگوش مىگويد كه آن شير دعوىدار درين چاه ، جاى امن و مسكنى دور از آفت دارد ، در اينجا مولانا به اختصار از فوائد عزلت و تنها نشينى سخن مىگويد وز آن پس بسر قصّه مىرود .